به سلام...چطوری؟
...خیلی خوشحال شدیم تشریف آوردید بابا دمت قیژ پسر!
آره دیگه امشب قراره بتركونیم...چی؟؟... DJ كیه؟...ای بابا داشٍت خودش آخره DJ مگه خبر نداری؟...هان؟..Goodbye Party به چه مناسبته؟...حالا آخر مهمونی می گم...بابا الان وقت صفاست!!
Do00o0ps!!
Do0o00opS!!
چی می گی صداتو نمی شنوم...؟ای بابا...گفتم آخر پارتی...عجب سه پیچی شدی تو امشب!
Do0o0ops!!
Do0o0opS!
(پخش انواع آهنگای پارتی كه اینجا نمی نویسیم مبادا فیلتر شیم!!
)
موقع شام:
از این یكی پیتزا بخور خوشمزه تره...آرمان تو چرا نوشابه نمی خوری؟...بابك چرا نیومد؟...باز پیچوند مارو..؟؟...به!Lilo خانوم! Duffمجلس...تو باز رژیم گرفتی؟؟...جهان تو برو بشین اون ور من
قیافه ی تارا رو نمی بینم...عین ستون جلوی منی!
بعد از شام:
Do0o0ps!
Do0o0ps!!
(باز هم همون آهنگا...یه توپ دارم قلقلیه و اینا..!!)
-د RZ...چرا اسكل می كنی؟ خب بگو واسه چی Goodbye Partyگرفتی دیگه...
-راست می گه بابا...از سر شب تا حالا 20 بار گفتیم...
-خاموش كن اون Speaker وامونده رو...
خب بابا...می گم! حالا بعد از این آهنگه...
-هوو و و و!! وایسا بینیم...نپیچون مارو!
خیله خب حالا! می گم!!
داستان از اونجایی شروع شد كه من تصمیم گرفتم امسال تابستون میهن بلاگو بتركونم و هفته ای 8 بار آپ كنم...تا می شه پست با حال بزنم و خلاصه از این چرت و پرتا... من اولین پست تابستونی رو زدم ولی خب بدشانسی كه شاخ و دم نداره اومدم دومین پست تابستونی رو بزنم كه یكی از سرور(server)ای میهن بلاگ خل شد و تا ده روز به سلامتی بالا نیومد...منم تا اونجا كه معده ام اجازه می داد حرص خوردم... و از اونجا كه كرم وبلاگ نویسی و وبلاگخوانی وبلاگ... از بدو تولد در وجودمان بود داشتیم هلاك می شدیم...تا این كه بعد از یه مدت فكر یه صدایی از اعماق وجودم گفتم اگه اون سرور خل و چل كلاً درست نشه چی؟...وبلاگ بپكه چی؟...بعد یه صدای دیگه جواب اون صدا قبلیه رو داد: خب یه وبلاگ جدید باز میكنی!
-برو بابا...حال داری...؟خودت كه می دونی باز كردن یه وبلاگ جدید چقدر بند و بساط داره!
-خب دیگه ننویس!
و این جمله دوستان...بله همین جمله ی ناچیز رفقای عزیزم افتاد به جون من و منو كچل كرد!
و تصمیم نهایی طببق اخرین مصوبه ی مجل...نه ببخشید! طبق آخرین مصوبه ی مغز بنده!این شد:
پایان وبلاگ نویسی!!
بله!!
به جون تو!
نه والا مگه شوخی داریم...
می زنم داغونت می كنما!!
ا ببخشید منظورم نیلوفر...نه چیزه...آخه از بس آهنگ گوش كردم خل شدم!...اینو می خواستم بگم كه قسمت آخر اون تصمیم رو یادم رفت بگم: تا اطلاع ثانوی!
یعنی به طور كلی می شه این: پایان وبلاگ نویسی تا اطلاع ثانوی!!
من همین جا اعلام می كنم كه من دقیقا نهم تیر سال 88 بر
می گردم و این بار به طور شكست ناپذیری وبلاگ خواهم نوشت...!
حرف های جدی:
حالا جدا از همه ی اون شوخی ها...من جدی جدی می خوام تا كنكور دیگه با وبلاگ نویسی خداحافظی كنم...گرچه عشق روزنامه نگاری من همیشه با دنیای وبلاگ ها و 40 چراغ عزیزم ارضا شده ولی خدایی میگم من سه سال تمومه كه اصلاٌ درست و حسابی درس نخوندم!
سال سوم راهنمایی: خوش بودم واسه خودم...سرم به تئاتر مدرسه و سرود شورا و از این چرت و پرتا به طرز افتضاحی گرم بود!!
سال اول دبیرستان: با هشت نفر آدم جدید دوست شدم و به بكس جیم معروف شدیم و درست همون سال من لذت وبلاگ نویسی رو تجربه كردم و هر كدوممون بدون اغراق روزی 2 ساعت تونت بودیم و وبلاگ اول جیم رو آپ می كردیم...البته در مورد من یه سری اتفاق های دیگه هم افتاد در نتیجه من دوبل تو نت بودم و به طور كل از زندگی افتادم و الان وقتی بهش فكر می كنم....تشنج
می كنم!
سال دوم دبیرستان: این بار نه وبلاگی(به جز این وبلاگ كه دو هفته یه بار آپ می شد!) در كار بود نه تئاتری!! ولی كرم تغییر رشته افتاد تو جونم و من به مدت شش ماه آسایش رو از خودم و خانواده و دوستان گرقتم و بعدش آدم شدم!! همین جا از همشون معذرت
می خوام!!
به این ترتیب الان كه فكرشو می كنم می بینم كه چقدر خر بودم و از این حرفها...به خدا رفیق ناباب از راه به درم كرد!!(رفقای عزیز به خودتون نگیرید فردا با كلنگ بیایید خفه م كنید!)
خلاصه كه این بود داستان GoodBye Party ما !!...راستی من قرار بود جدی بنویسم نه؟.... می دونید بعد از اتفاقی كه پارسال افتاد ...همون اوایل كه نوشتن این وبلاگ و شروع كرد تصمیم گرفتم دوتا خصوصیت خودمو از بین ببرم..احساساتی نباشم...جدی نباشم!
در مورد اولی تا حدودی موفق شدم...در مورد دومی هم خب تقریباً!!...ولی خدایی هنوز خیلی ها هستند كه از من شوخ ترن!!(تلمیح داره به ماجراهای من و الناز!)
در ضمن حالا كه تیتراژ دار می ره یه تشكر چاق و چله ی حسابی از كسانی كه همیشه وبلاگ من رو خوندن ونظر دادن: اركیده، سس خورا، پسر همسایه، پیمان،بهار،باران و خیلی های دیگه!! و خانواده ی رجبی که تو وبلاگ من هم نقش ایفا کردن!!
و دوستانی كه خیلی زیاد دوسشون دارم هر چند كه خیلی هاشون اصلاً به این وبلاگ سر نزدن!!:
الناز(به تنهایی شونصدتا نقش رو ایفا كرد اما مهم تریناش آرمان و بابك بود!) و مانا(خواهر عزیز!) و تارا(تارا كه شاهكار بود!قلم مو ، سامی و تارا!!) و مهبان(جهان مامان!!) و نیلوفر و بهاره و شقایق(دادش فریبرز!!) و گلنوش و نیوشا و... باز هم خانواده ی رجبی که هی منو شرمنده می کنن!!..هی بهشون می گم خودتونو خسته نکنید...
خب دیگه مهمونی تموم شد برید خونه هاتون...خیلی هم دلتنگ من نشید...
تا دو سال دیگه!!
نوشته شده توسط Miss R.Z در شنبه 9 تیر 1386 و ساعت 05:06 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 10 تیر 1386 و ساعت 02:07 ق.ظ